دلم برای کسی تنگ است که :زیبایی روح را می ستاید مهربانی را دوست دارد گذشت را می فهمد سادگی را زیور می داند وفا را گوهر

 


دلم برای کسی تنگ است که :چشمان خیس از اشک را می بوسد و با سر انگشت مهربانش آبی آسمان را نشان می دهد

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ  توسط نیایش  نظرات ()



وقتی که اسم عروسک رو میشنویم ناخداگاه به یاد دختربچه هایی می افتیم؛ و حتی شاید دخترهای جوان!
یه عمر من شدم عروسک قصه‌ی تو، ولی دیگه ....
در دنیای کاغذین تو من عروسک نیستم که وقت و بی وقت به هر آهنگ تو برقصم
لبهای خندانت را ببینم و بخندم و چشمهای خواب آلودت را ببینم و چشمهایم را ببندم
من اگر مدتی همبازی تو شدم و اگر چند روزی هستی ام را ارزانی‌ات کردم از سادگی ام نبوده، از زرنگی ام نبوده، از جسارتم بوده که در حق خودم کردم.
در حق لحظه هایی که در عشرتکده ها حرام شد.
در حق زندگی که با لبخند آغاز و با خودسری تمام شد.
و این دلمشغولی تا دیرگاه دوام یافت اینک از تو می پرسم
از تو ای همبازی لجباز من در این بازی گناه آلود ممنوع؛ چه کسی تاوان این شکست بزرگ را خواهد پرداخت؟
دستهای خالی من؟ این من رانده از همه کس و از همه جا؟
یا دل سنگ تو که دیگر خاطر خواهی ندارد؟
چه چیزی آینده مرا بعد از این گذشته خاکستری تضمین خواهد کرد؟
سوالی که جوابی ندارد
شاید غار تاریکی که برای خروج راهی ندارد
بگو که شجاعانه به اشتباهت اعتراف می کنی
همان طور که من کردم. قول بده که دیگر عروسکهایت را نمی شکنی
همانطور که من قول دادم بگو که قصه هایت را زیر باران نمی گذاری
دلبسته هایت را برای مدتی دوست نمی داری؛ و مثل تمام آدمهای پشیمان غصه هایت را در گلدان می کاری.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ  توسط نیایش  نظرات ()



ناگهان، صدای باد در گوشهایم می پیچد، و طنینی هولناک را یکباره در وجودم بیدار می سازد
نمی دانم که آیا این مشیت یار است
یا دعای خیر پدری دلسوز بدرقه راهم نبود؟
شاید هم گناهان زمینی بدین طریق می بایست پاک گردند
به هر حال، کسی نمیداند
و در این میان، و شوم ترین لحظه، امروز تنها تو در برابرمی
هنگامی که با یاد تو زنده ام، وجودم گُر می گیرد از عطر گلهای نسترنی که پیش از این عاشقی، آنها را به دریا سپرده بود
و این، عادت بودنت را دوباره و دوباره در قلبم زمزمه می‌کند،
یاد خوب گرمی نگاه بی پایان تو بود که مرا تا اینجا کشید،
تا دشتهای آبی خاطره و دریاچه خیال،
خیالهای سپیدی که از خاطرات خوش کودکان در حیاط مدرسه عاشقی، می‌‌شود آموخت
و بر پرهای رنگارنگ شاپرکهای باغ، حک کرد
و ذهن پردرد خود را با گرمی رنگهای آن التیام بخشید
و من خسته و خسته، باز هم با یاد صدای گرم تو، بیتی می نویسم بلکه بیائی
و مرا از موهبت این خبر بد نجات بخشی
اما چه کنم که محال است، محال
نمی شود که در را باز کنم و تو را در پیش رو بینم،
گرمی آغوشت را از نزدیک احساس کنم و نگاه بی مرزت را تجربه
یعنی، این در هیچ وقت به رویت باز نخواهد شد
چون این تویی که نیستی و نخواهی بود، اما،
یادت، وجود بی وجودم را از خود بیخود میکند و
صلابت چشمانت را به من گوشزد .
چشمانی که با جرقه ای کوچک، احساسات سرد و یخ زده ام را به گرمای آتش محکوم کرد
و وجودم را ذوب
منی که از آن جز قندیلهای نقره ای افکار دست نیافتنی چیزی نمامده بود
و بازهم تو بودی
که پایداری خون را در رگهای نجوشیده ام صیقل دادی
و به من اثبات کردی که هستم،
هستم تا زندگی و تا سرانجام آرزوهایم
و هنوز هم همواره به من می آموزی که هیچ خبری نمی تواند شوم باشد


 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ  توسط نیایش  نظرات ()



 

در طی زندگی بیشترین لطمه را از کسی یا کسانی می خوری

 که  به آنها علاقه داری و یا  دوست داری مورد توجه آنها باشی

کوتاهیشان برایت  مهم است و مهرشان ارزش دارد این در تمام زندگی صدق می کند

 تو از کسانی انتظار بیشتری داری که هم آنقدر دوستشان داری

+ نوشته شده در  شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ  توسط نیایش  نظرات ()



یه جا خوندم که  نوشته بود :

 

یادت باشه همیشه واسه گلی خاک گلدون باشی که اگه اون گل تا آسمون رفت یادش باشه ریشه اش کجاست ......

منظورش هر چی که بود برداشت من ازش این بود بیاییم یک روزمان را وقف کسانی کنیم که خاطره شده اند 

بریم توی صندوقچه ی خاطرات پدر و مادرمون لا به لای عکسای  ترک خورده  و شاید خاک خورده  ...بریم یاد کسانی باشیم که از دیدنشون محرومیم . شروع به ورق زدن کردم با هر ورق صفحه ی جدیدی از خاطرات ورق می خورد توی بعضی صفحه ها خیلی خوش بودم ولبخندی به لب میاوردم  یه جاهایی هم اشک توی چشمام حلقه می زد سرنوشت اجازه نداده بود که باشند و زندگی کنند قسمتشون این بود که توی دفترذهنمون ثبت بشن فقط جای شکرش باقیه که هنوز فراموش نشدند هنوز جاشون توی قلب و فکرمون محفوظه .......

تا حالا اشک پدر و مادرتونو دیدین وقتی دارن خاطراتشونو مرور می کنند. دیدین اونا هم از بعضی قسمتهای گذشتشون شادند و از بعضی جاهاش دلگیر من که دیدم اونا هم با همه ی بزرگیشون حسرت گذشتشونو می خورند، حسرت نداشتن پدر و مادر ....

دلم نمی خواد یه روزی بیاد و منم لابه لای عکسها دنبال محبتشون بگردم دلم نمی خواد یه روزی بیادو منم حسرت نداشتنشونو بخورم

در کهنه ورقهای دفترتان جستجویی کنید نگذارید گل وجودتان خشک شود و ریشه تان از هم بپاشد بیاییم یادی از پدران پدرانتان وپدران مادرانتان کنیم  امید که روزی بر سردر ورودی قلب همیشه سبزتان  احترام به بزرگتر واجب است  حک شود حتی اگر نباشند

پس اگر کسی پدری وسایه سری را گم کرده  تمنا دارم بیابیدش که کتابی بس گرانبهاست که هیچ گاه دردشان را به هیچ کس نمی گویند مگر به قلب پاکشان......

 

 چند روز دیگه روز پدر هست میگن مردها کمتر احساساتی میشن  اما باور کنید محبت حتی سنگ رو آب میکنه واسه  باباهای خوب ومهربون که نمی خوان شادیشون رو بروز بدن یه شاخه گل یاس بخریم تا عطر اون همیشه دلشون رو جلا بده وشادی ایام جوانیشان را یاد آوری کند ویادشان بیندازیم که گر جه سن بالا می رود اما دل است که جوان می ماند   ویادمان نرود دعایی از جنس صلوات برای همه پدران خسته وفراموش شده و ذکر فاتحه ای از جنس آبی آب برای پدرانی که همه ما را ترک گفته وبه سوی یار شتافتند

 

 

 و از خداوند بخواهیم تا ذره ای عشق برای روزهای پیریمان کنار بگذارد..... آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ  توسط نیایش  نظرات ()



خود را نگران آن چه می دانی یا نمی دانی نکن .نه به گذشته بیندیش و نه به آینده فقط بگذار دستان خدا هر روز شگفتی های اکنون را برای تو بیاورند

 

من در این کلبه خوشم تو در آن اوج که هستی خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هرکه هستی خوش باش


می دونی ادما بین الف تا ی قرار دارند . بعضی ها مثل "ب" برات می میرند،مثل "د" دوستت دارند، مثل "ع" عاشقت می شوند، مثل "م" منتظر می مونند، تا یک روز مثل "ی" یارت بشن

 

 

آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت،در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت.

 

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد،تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ  توسط نیایش  نظرات ()



آن هنگام که تو از من پیشتر میرفتی وهر چند گام ،نیم نگاهی به پشت سر می انداختی انقدر خونسرد به نظر می رسیدی که انگار نه دلهره رفتن داشتی ونه ترسی از اینکه مرا به حال خود وا نهادی من به دنبال تو با چشمانی پر از اشک که هر موجود زنده ای انهارا نظاره می کرد دیگر قدم از قدم بر نمی داشت دلی برایم میسوزاند اما تو دیگر توجه ای به نگاه حسرت بار من نمی انداختی گام بعدی خود را بر میداشتی دیگر نای قدم بر داشتن نداشتم دیگر تاب گریستن ودوری نداشتم خواهش کردم با زبان بی زبانی التماس کردم که بمان مرا از خود دور نکن اما تو توجه نکردی دیگر خسته شدم با صدای بلند شروع به گریستن کردم بر گشتی نگاه کردی اما رفتی الان سالها از این ماجرا می گذرد می دانی چرا این را برایت می نویسم تو رفتی تا من را وادار به رفتن کنی حالا من نمی دانم چگونه تو را وادار به رفتن کنم ان زمان که من نمی توانستم قدمی بر دارم انقدر بی خیال می شدی تا من بتوانم گام از گام بر دارم اما الان من باید در کنار تو بمانم چون دیگر نمی توانی به سرعت قدیم گامهایت را محکمتر بر جاده زندگی بگذاری هر قدمت گذران عمرت را به من واگویه میکند کاش می شد زمان ساکن می ماند ومن تو را مثل قدیم ستایش می کردم واز تو می اموختم قدم بر داشتن و پا به جاده زندگی زدن وبا تو هم قدم میشدم حالا من باید نازت را بکشم والتماس کنم تا تو قدمی بر داری مرا از غم بیرون بیاوری راست می گویند که فرشی از تمامی گلهای یاس ونسترن ونرگس در بهشت جاویدان گسترانیده اند تا تمامی فرشتگان پاک زمین روی ان گامی بردارند مادرم مهربانترین فرشته زندگی من روزت مبارک امید که انان که از این نعمت بزرگ الهی بی بهره هستند تنها با شاخه گلی از تمام مادران سالخورده وبیمار وشکسته دل دیداری به عمل اورده و دلی را شاد کنند مطمئن باشید که روح پاک مادرانتان از این عمل انسانی شاد می گردد یادمان نرود دعایی از جنس باران برای همه مادران شکسته دل وبیمار مان

+ نوشته شده در  دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ  توسط نیایش  نظرات ()



پاییز بود فصل رفتن و نماندن . پرستوها مثل همیشه کوله بار خود را بسته بودند وعازم سفرشدند.موسیقی زمان تغییر کرده بود. صدای زوزه ی باد وخش خش برگها ، نم نم بارون و تندر ها در آسمان به رهبری ارکستر سرما شروع به نواختن کرد. پنجره ها بسته بودند برف میهمانی دیگری را آغاز کرد وهمه به این مهمانی دعوت شده بودند. همه با آهنگ زمان همراه بودند حتی دخترک کبریت فروش وپسرک بی نوایی که کفشش سوراخ بود. روزها از پس هم گذشت ،کزت هم در پس این روزها به دنبال شب یلدا بود تا آرزوی خود را درکنار حافظ وعروسک پاره وپنجره ی بسته ای که هیچ گاه گشوده نشده بود بیان کند. چند روز به پایان پاییز مانده بود مردی از دیار رستم دستان به شهرننه سرما رفت تا کزت ودخترک کبریت فروش وپسرک بینوا را از آن همه ظلم وجور نجات دهد. شاید اگر شما هم جای جودی ابوت وتمامی بچه های بی سر پرست نوانخانه بودید تمامی لذتهای دنیا را میدادید تا سایه ی پدر ومادرتان بر سرتان بود، سرمای پاییز پایان یافت و سرمای زمستان شروع به نواختن موسیقی جدیدی کرد دیگر صدای خش خش برگها نبود . باد مثل همیشه به نظافت پیاده روهای شهر پرداخته بود. شب یلدا، کزت را نیزبه آرزویش رساند. بابا لنگ دراز آمده بود ودست کوچک کزت رافشرد وبه همراه دخترک کبریت فروش وپسرک بینوا به جایی که جودی بود برد کاش همه مثل بابا لنگ دراز در قصه ها زندگی نمی کردن وبه زندگی رنگ تازه ای می بخشیدند کاش هیچگاه سایه ی سنگین تنهایی نبود کاش دستان مهربانی بود تا مانع متولد شدن اشک در چشمان زیبا و حسرت خورده ی کودکان بینوا می شد که از فرط سختی ها ومصیبتهای زمانه در رنجند یادمان باشد برای کودکان فلسطینی وعراقی وافغان وتمامی آنان که سایه مهربان پدر ومادر بر سرشان نیست دعایی از جنس یاس سپید وباران بهاری بکنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ  توسط نیایش  نظرات ()



 

 کاش میشد هیچ کس تنها نبود
کاش میشد دیدنت رویا نبود

گفته بودی با تو می مانم
ولی...
رفتی و گفتی و اینجا جا نبود

سالیان سال تنها مانده ام

شاید این
رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت

دست های تو ولی بالا نبود

باز
هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود
 

+ نوشته شده در  شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ  توسط نیایش  نظرات ()



           

 به نام اوکه آفرید مرا وقرار داد برای قلبم غمهای عالم را

  

کاش هیچگاه خورشیدطلوع نمی کرد، کاش هیچگاه خورشید عمرمن طلوع نمی کرد، در کوچه های عمر خویش سرگردانم، درپی آشنایی می گردم تا مرهم دردهایم باشد، اما چه کسی خواهد بود؟ جزتوای خدای مهربانم جز تویی که تسکین همه ی دردهایمی ،جز توکه آرامش دهنده ی روح حقیر منی، به که تکیه کنم ؟که تکیه گاهی جز تو نیست مرا. از روز می ترسم، از روشنی می هراسم از همه می ترسم وفرار می کنم. نمی دانم چگونه با روزهای زندگیم کنار بیایم چگونه روزها را به شب مبدل کنم هر روز برایم گرفتاری جدید ومشغله ای جدید است اما در عوض شب هایم را می پرستم چون مثل دل من تاریک است و هیچگونه روزنی برای روشنایی در آن یافت نمی شود جز نور زیبای مهتاب. شب لحظه ی آرامش قلب تنهایم است میخواهم همیشه شب باشد وهیچگاه روز نشود. نمی دانم چرازندگیه حقیر شده ام با طناب فولادینی بهم گره خورده وقادر به باز کردنش نیستم هیچکس نمی تواند مرا درک کند هیچکس نمی تواند مرهم قلب خسته ام باشد هیچکس............... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ  توسط نیایش  نظرات ()